چرا ملیگرایی در آذربایجان مترادف مقاومت است؟

👤 ابراهیم نفیسی
مقاومت همواره در آذربایجان ستوده شده و جایگاه والایی داشته است. فرهنگ کهن این سرزمین ریشه در قرنها ایستادگی در برابر دشمنان دارد؛ سرزمینی که بارها زخم خورده اما همچنان پابرجا مانده و از صحنه تاریخ کنار نرفته است. ما آذربایجانیان از کودکی با ادبیات مقاومت و عدم تسلیم در برابر زورگویی پرورش یافتهایم. در چنین فرهنگی، مردم آذربایجان از همان آغاز زندگی، مردمانی سختکوش و آزادیخواه بار میآیند که از قرار گرفتن زیر سلطه دیگران بیزارند. مردمی مغرور و آزاده که در طول تاریخ، از گذشتههای دور تا دوران معاصر، اسطورههای واقعی مقاومت و ایستادگی را به جهان معرفی کردهاند و مبارزات بزرگ و سرنوشتسازی در حافظه تاریخی این ملت ثبت کردهاند.
تردیدی نیست که آذربایجان همواره مظهر مقاومت و ایستادگی بوده و این ارزش از دیرباز در فرهنگ ملی ما نهادینه شده است. در طول تاریخ، آذربایجان ممکن است بنا بر مقتضیات زمانه وارد جبهههای گوناگونی شده باشد، اما یک جبهه را هرگز ترک نکرده است: جبهه ملی آذربایجان. این جبهه، فارغ از تغییر رویکردها در دورههای مختلف، همواره محور اصلی حرکتهای آزادیخواهانه آذربایجان بوده است.
در تاریخ معاصر و بهویژه در انقلاب مشروطه، جنبش آزادیخواهی آذربایجان هرگز به جبهه ملی خود پشت نکرد. آزادیخواهان آذربایجان در حالی که بر دموکراسی، حاکمیت قانون و سرنگونی استبداد تأکید داشتند، به موطن اصلی خود آذربایجان و جبهه ملی آن پایبند ماندند. اما قرائت مرکزگرایان از تاریخ آذربایجان این بود که این سرزمین همواره خود را فدای ایران کرده و وظیفه دارد در بزنگاههای تاریخ بدون هیچ چشمداشتی برای ایران جانفشانی کند. در راستای همین نوع نگرش نیز مرکزگرایان هنگام جنگ و یا انقلاب آذربایجان را به مانند یک نیروی گوش به فرمان فرامیخوانند. این قرائت ایدئولوژیک طی صد سال اخیر در ذهن جامعه تزریق شده و حتی بخشی از آذربایجانیان نیز ناخودآگاه آن را پذیرفتهاند. حال آنکه واقعیت تاریخی مشروطه چیز دیگری بود: آذربایجان خواستار محدود شدن اختیارات مرکز (شاه) و واگذاری اداره آذربایجان به خود مردم آذربایجان بود. این موضع در تاریخ و اسناد مشروطه بهروشنی ثبت شده و متمم قانون اساسی در خصوص انجمنهای ایالتی و ولایتی نمونه بارز آن است. آذربایجان بهقدری بر جبهه ملی خود پای میفشرد که حتی مجاهدان مشروطه در صورت سر باز زدن مرکز از پذیرش قانون و دموکراسی، گزینه جدایی را نیز روی میز گذاشته بودند.
چنانکه گفته شد، برخلاف آنچه مرکزگرایان ایدئولوژیک القا کردهاند، آذربایجان هرگز جبهه ملی خود را فدا نکرده و نخواهد کرد، هرچند در طول تاریخ رویکردهای متفاوتی داشته است. برای نمونه، در انقلاب مشروطه نه ناسیونالیسم فارسی در قدرت بود و نه سیاستهای آسیمیلاسیون فرهنگی حاکم شده بود. اما در زمان جنبش ۲۱ آذر و حکومت ملی آذربایجان، شرایط داخلی و جهانی تغییر کرده بود. مرکز سیاسی ایران دیگر با گفتمان ممالک محروسه بیگانه شده و آذربایجان را نه بهعنوان بخشی از یک نظام چندملیتی، بلکه همچون مستعمرهای تحت سلطه میدید؛ مستعمرهای که باید هویت فرهنگی و زبانیاش زدوده میشد، اقتصادش کوچکتر میشد و نام شهرها و روستاهایش تغییر میکرد تا لباسی بر تنش کنند که اساساً برای اندام او دوخته نشده بود. مرکز میخواست ستون فقرات ممالک محروسه را خرد کرده و بر ویرانههای آن هویت یکدست و مرکزگرایانه جدیدی بسازد.
آذربایجان با نهضت ۲۱ آذر و تأسیس حکومت ملی بار دیگر در همان مسیر جبهه ملی قدم گذاشت و حماسهای تازه بر تاریخ مقاومت خود افزود. در آرشیوهای تاریخی، پرچم سرخی که تصویر ستارخان بر آن نقش بسته بود و بر فراز تبریز برافراشته شد، پیام روشنی داشت: «ما فرزندان همان مجاهدان مشروطهای هستیم که برای آذربایجان مختاریت و برای سراسر ایران آزادی و عدالت میخواهیم.» در واقع، حکومت ملی آذربایجان فریاد روشنتری از مشروطه سر داد: اگر مرکز میراث مشروطه را لگدمال کند، آذربایجان قلعه مقاومت در برابر استبداد و استعمار باقی خواهد ماند. رهبر فقید، پیشهوری، نیز بار دیگر گزینه جدایی را روی میز گذاشت تا اگر ایران از گذار به دموکراسی ناتوان بماند، آذربایجان مسیر خود را تعیین کند.
آذربایجان همواره در جبهه ملی خود و متناسب با شرایط تاریخی در برابر استبداد و استعمار ایستادگی کرده است. در حکومت ملی، این بار تأکید بیشتری بر هویت ملی آذربایجان شد، زیرا ناسیونالیسم فارس خود را صاحب مطلق ایران میدانست و به سرکوب فرهنگی دیگر ملتها میپرداخت. طبیعی بود که مفکوره جبهه ملی آذربایجان این بار با فریادی سرختر ظاهر شود.
ملیگرایی در آذربایجان نه دلبستگی صرف به خاک و سنت، بلکه مفهومی مقاومتگرایانه و رهاییبخش بوده است؛ گفتمانی که در متن رویارویی با تمرکزگرایی، استبداد، یکسانسازی اجباری و حذف هویتهای غیرفارس معنا پیدا کرده است. ازاینرو، هرگونه قرائتی که ملیگرایی آذربایجان را با تسلیمطلبی یا سازشجویی پیوند میزند، در حقیقت بازتولید همان خوانش ایدئولوژیک ناسیونالیسم مرکزگرای فارسی است. زیرا این گفتمان آذربایجانیها را خارج از مفکوره جبهه ملی آذربایجان میخواهد. در این صورت پتانسیل جامعه سلحشور آذربایجان در بحرانها همچون جنگ یا انقلاب و یا هر تحولی که نیازمند صرف هزینه است به راحتی برای مقاصد مرکز خرج خواهد.
امروز رنگ جبهه ملی آذربایجان سرختر از گذشته است و این روندی طبیعی است. ارتجاع مرکز (شیخ) با شدت بیشتری بر پاکسازی هویت ملی آذربایجان پافشاری میکند و حتی در میان اپوزیسیون نیز هویت تورک آذربایجان نادیده گرفته میشود، مگر آنکه از مطالبات ملی خود چشمپوشی کند و یا به عبارتی آنگونه که ذکر شد از مفکوره جبهه ملی آذربایجان خارج شود. آذربایجان امروز فریادهایی سرختر از مشروطهخواهان و فداییان حکومت ملی سر میدهد، اما پیکرهاش همچنان حامل زخمهای یک قرن استعمار و استبداد مرکز است.
ما تاریخ خود را نه با عینک امروز، بلکه در بستر تاریخی زمانهاش میخوانیم و از آن درس میگیریم. برخی از فعالان حرکت ملی معتقدند شاید بهتر بود اندیشه جبهه ملی آذربایجان از همان آغاز با فریادی رساتر و قدرتی یکپارچهتر ظاهر میشد و بر منافع ملی خود بیش از پیش تأکید میکرد. بههرحال، تاریخ قابل قضاوت است اما تغییرناپذیر؛ و امروز آذربایجانیها در برابر آیندگان مسئولاند تا اشتباهات گذشتگان را تکرار نکند.
بنابراین؛ امروز نیز آذربایجانیانی که از کودکی با فرهنگ این خطه یعنی فرهنگ مقاومت و ایستادگی در برابر ظلم رشد کرده و حالا در خط مقدم مبارزه علیه استبداد در جبهههای دیگری ایستادهاند، فراموش نکنند که حداقل در مقابل تفکر جبهه ملی آذربایجان قرار نگیرند؛ همان فرهنگی که آنان را در پیشانی مبارزات علیه ظلم قرار داد و اگر نبود، امروز آذربایجانیها در تمام جبهههای مقاومت همچون انقلابها و جنگها در صفوف اول جای نمیگرفتند.
پاسداشت و پایبندی به تفکر جبهه ملی آذربایجان، که همانا پاسداری از منافع ملی این سرزمین در دل ایران چندملیتی است، وظیفهای تاریخی در قبال مجاهدان و فدائیان گذشته این ملت و دِین به موطن مادری آذربایجان است.