ایران پس از خامنهای؛ آغاز فروپاشی یا تولد نظمی نوین؟
علی خامنهای آخرین رهبر جمهوری اسلامی نبود؛ اما شاید آخرین رهبر جمهوری اسلامیِ فعلی باشد. با پایان دوران او، ایران وارد مرحلهای خواهد شد که دیگر شباهتی به چهار دهه گذشته نخواهد داشت. مسئله فقط جانشینی یک رهبر نیست؛ مسئله، پایان تدریجی نظمی است که بر پایه جنگ، ایدئولوژی، سرکوب و تمرکز قدرت شکل گرفت.
جمهوری اسلامی در طول ۴۷ سال گذشته توانست مخالفان خود را حذف کند، جامعه را امنیتی کند و ساختار قدرت را در اختیار نهادهای نظامی و مذهبی قرار دهد؛ اما نتوانست مشروعیت پایدار اجتماعی بسازد. امروز حتی بخشی از بدنه سنتی حکومت نیز نسبت به آینده اطمینان ندارد. اقتصاد فرسوده، فساد ساختاری، شکاف نسلی، بحران آب و محیط زیست، تحریمها و مسئله ملیتها، همگی به گرههایی تبدیل شدهاند که دیگر با شعارهای ایدئولوژیک باز نمیشوند.
خامنهای در واقع آخرین حلقهای بود که این ساختار متناقض را کنار هم نگه داشته بود. پس از او، تضادهای پنهان درون حکومت آشکارتر خواهند شد؛ تضاد میان سپاه و روحانیت، میان باندهای اقتصادی، میان نیروهای امنیتی و حتی میان نسل قدیم و جدید اصولگرایان.
اما مسئله اصلی آینده ایران، فقط دعوای قدرت در تهران نیست. مسئله این است که جامعه ایران دیگر همان جامعه دهه شصت نیست. نسلی که امروز در خیابانهای تبریز، زاهدان، الاحواز، سنندج و حتی تهران زندگی میکند، نه خاطرهای از انقلاب ۵۷ دارد و نه پیوند عاطفی با ایدئولوژی جمهوری اسلامی. این نسل بیش از هر زمان دیگری به هویت، آزادی فردی، زبان مادری و حق تعیین سرنوشت فکر میکند.
در چنین شرایطی، پس از خامنهای چند سناریو محتمل است.
سناریوی اول؛ حکومت نظامیِ پنهان
محتملترین سناریو آن است که سپاه پاسداران، بدون اعلام رسمی، کنترل کامل کشور را در دست بگیرد. در این مدل، رهبر بعدی بیشتر نقش نمادین خواهد داشت و تصمیم اصلی در اختیار فرماندهان امنیتی و اقتصادی سپاه خواهد بود.
نشانههای این وضعیت از سالها قبل دیده میشود؛ از نفوذ گسترده سپاه در اقتصاد تا کنترل سیاست خارجی و رسانهها. جمهوری اسلامیِ پس از خامنهای ممکن است ظاهراً همچنان «جمهوری اسلامی» نامیده شود، اما در عمل به یک دولت امنیتی ـ نظامی تمامعیار تبدیل گردد.
مشکل این سناریو آن است که سرکوب، بحران مشروعیت را حل نمیکند. حکومت نظامی شاید بتواند اعتراضات را برای مدتی کنترل کند، اما قادر نخواهد بود شکاف میان دولت و جامعه را ترمیم کند.
سناریوی دوم؛ فروپاشی تدریجی مرکز
احتمال دیگر، ضعیف شدن تدریجی اقتدار مرکز است. در چنین وضعیتی، تهران دیگر توان سابق برای کنترل کامل مناطق مختلف را نخواهد داشت. بحران اقتصادی، اختلافات درون حاکمیت و فشار اجتماعی میتواند ساختار متمرکز دولت را فرسوده کند.
در این شرایط، ملتهای غیرفارس و مناطق پیرامونی نقش مهمتری خواهند یافت. آزربایجان، کوردستان، بلوچستان و الاحواز ممکن است بیش از گذشته خواهان اداره محلی، آموزش به زبان مادری و توزیع قدرت شوند.
این سناریو لزوماً به معنای تجزیه نیست؛ اما بدون پذیرش ساختار غیرمتمرکز، احتمال درگیریهای داخلی افزایش خواهد یافت. تجربه صد سال گذشته نشان داده که انکار مسئله ملیتها فقط بحران را به آینده منتقل میکند.
سناریوی سوم؛ گذار به نظم دموکراتیک
کماحتمالترین اما مطلوبترین سناریو، توافق نیروهای سیاسی و اجتماعی برای عبور مسالمتآمیز از جمهوری اسلامی و ایجاد یک نظام دموکراتیک است؛ نظمی که در آن تمرکزگرایی تاریخی شکسته شود و همه ملتها و گروههای اجتماعی در قدرت سهیم باشند.
اما مانع بزرگ این مسیر، بخشی از اپوزیسیون مرکزگراست که هنوز تفاوت چندانی با جمهوری اسلامی در نگاه به مسئله هویت و تمرکز قدرت ندارد. آنان جمهوری اسلامی را نقد میکنند، اما حاضر نیستند درباره حقوق ملیتها، فدرالیسم یا آموزش به زبان مادری گفتوگوی واقعی داشته باشند.
دموکراسی بدون پذیرش تنوع ملی و زبانی، در ایران پایدار نخواهد ماند.
ایران پس از خامنهای احتمالاً وارد دورهای طولانی از بیثباتی سیاسی خواهد شد. ساختاری که طی دههها بر ترس، نفت و ایدئولوژی بنا شده، به سادگی بازسازی نمیشود. حتی اگر جمهوری اسلامی به شکل ظاهری باقی بماند، جامعه ایران وارد مرحله تازهای شده است؛ مرحلهای که در آن روایت رسمی حکومت دیگر توان اقناع نسل جدید را ندارد.
آینده ایران را نه فقط تهران، بلکه تبریز، زاهدان، سنندج، الاحواز و دیگر شهرهایی تعیین خواهند کرد که سالها در حاشیه سیاست رسمی قرار داشتند اما اکنون به بازیگران اصلی تحولات آینده تبدیل شدهاند.
دوران پس از خامنهای، بیش از آنکه پایان یک فرد باشد، پایان تدریجی یک روایت از ایران است؛ روایتی که یک قرن بر پایه تمرکز قدرت و انکار تنوع بنا شد و اکنون با بزرگترین بحران تاریخی خود روبهروست.