وقتی معماران اولیه فقط از یک صدا هستند؟
آیا رهبری مبتنی بر رواداری و همگرایی در کنگره آزادی ایران کافی است؟!؛
مشاهدهٔ کنگره آزادی ایران در چند ماه گذشته از گردهمایی اولیهٔ لندن تا نشستهای عمومی آنلاین اخیر، احساسی شبیه تماشای شکلگیری یک پروژهٔ بزرگ معماری داشته است. نوعی امید محسوس در فضا وجود دارد؛ تلاشی برای ساختن خانهای برای همهٔ ایرانیان. اما بهعنوان ناظری بر این روند، الگوی نگران کنندهای را در همان پیِ ساختمان میبینیم. اگرچه این ابتکار خود را مجمعی گسترده برای گذار معرفی میکند، طراحی اولیهٔ آن توسط گروهی ده نفره شکل گرفت، از جمله شهریار آهی، مجید زمانی، محسن سازگارا و رضا علیجانی ... که همگی دارای پیشینهٔ قومی فارس هستند.
این نقطهٔ آغاز تک قومیتی، از همان ابتدا شکافی جدی در اعتماد ایجاد میکند. هنگامی که گروهی از نخبگان با ریشهای و هویتی واحد، مسئله و مشکل را تعریف کرده و سبک رهبریِ مبتنی بر رواداری و همگرایی را بر اساس جهانبینی خود طراحی میکنند و سپس دیگران را به پیوستن دعوت مینمایند، مهمترین ذینفعان سرکوب شده و حذف شده از فرایند تصمیمگیری را ازهمان لحظهٔ شکلگیری کنار میگذارند. شراکت واقعی مستلزم آن است که ملتها و قومیتهای متنوع ایران، معماران تعریف مسئله باشند، نه صرفاً مهمانانی در خانه ای که چارچوب آن از پیش ساخته شده است.
این نگرانی در نشست اخیر عمیقتر شد؛ جایی که روشن گردید تمامی نامزدهای نقش های هماهنگکنندهٔ رهبری نیز از ریشههای فارس هستند. تجربهٔ دولتهای شکستخورده به ما آموخته است که خطرناکترین لحظه برای یک ملت، لحظهٔ شکاف حاکمیت است؛ آن دورهٔ شکننده و سرنوشتسازی که رژیم مشروعیت و کنترل خود را از دست میدهد، اما هنوز هیچ نهاد فراگیر، مورد اعتماد و ملیای برای مهار سقوط کشور وجود ندارد. در چنین خلائی، اگر قدرت به دست جناحی محدود، تکصدا و انحصارطلب بیفتد، نتیجه تقریباً همیشه بازتولید همان چرخهٔ اقتدارگرایی خواهد بود؛ همان تلهٔ ۱۳۵۷ که ایران را از یک استبداد به استبدادی دیگر پرتاب کرد و هنوز سایهٔ سنگین آن بر سر آیندهٔ کشور باقی مانده است. تفکر رایج میگوید ما به یک رهبر آرمانگرا و یک مرکز تصمیمگیری واحد نیاز داریم، اما تاریخ بارها نشان داده که چنین ساختارهای بالا به پایین در کشوری بهتنوع، پیچیدگی و چندگانگی ایران، ذاتاً شکننده و بیثباتاند. هنگامی که یک گروه، طراحی آینده و تعریف مسئله را در انحصار خود بگیرد، دیگران—که نمایندهٔ ملتها، قومیتها و هویتهای گوناگون ایران هستند—بهصورت طبیعی به وضعیت عدم همکاری عقلانی عقبنشینی میکنند. در چنین شرایطی، انرژی و توان آنها بهجای تمرکز بر مقابله با رژیم کنونی، صرف محافظت از هویت، منافع و آیندهٔ خود در برابر -مرکز- جدیدی میشود که بیم آن میرود تنها بازتولید شکلی تازه از همان انحصار تاریخی باشد. شکستن این چرخه تنها زمانی ممکن است که پروژهٔ گذار از ذهنیت فارسمحور و تمرکزگرای تاریخی عبور کند و هر ملت، قومیت و هویتی بتواند خود را نه در حاشیه، بلکه در متنِ نقشهٔ اولیهٔ آیندهٔ ایران ببیند.
یکی از اشتباهات رایج در رهبری، اشتباه گرفتن هماهنگی با تغییر است. همانطور که یک پزشک میتواند عمل جراحی انجام دهد اما نمیتواند بیمار را مجبور به تغییر سبک زندگی کند، یک کمیتهٔ سیاسی نیز میتواند جلسه برگزار کند اما نمیتواند جامعهای را وادار به اعتماد به خود نماید. محدودیتهای همگرایی نشان میدهد که اگرچه کنگره بر -رواداری و همگرایی- بهعنوان ضرورتی عملگرایانه تمرکز کرده، این رویکرد میتواند به سازوکاری خنککننده، محافظهکار و منفعل تبدیل شود؛ سازوکاری که افراد را با دور نگهداشتن از مسائل تنشزا و حرارت زا، صرفاً در یک اتاق کنار هم نگه میدارد، بدون آن که آنها را وارد کار واقعی تغییر در الگوهای نهادینه شده کند.
اما پیشرفت واقعی زمانی رخ میدهد که فضایی از تنش، اصطکاک و مواجههٔ صادقانه ایجاد شود؛ فضایی که در آن مردم و ذینفعان ناچار شوند با واقعیتهای دشوار روبهرو شوند—واقعیتهایی مانند تمرکززدایی از قدرت، بازتعریف رابطهٔ مرکز و پیرامون، و بازنگری انتقادی در خطاهای تاریخی اتنیک حاکم و روایت مسلطی که طی دههها بر دیگر ملتها و هویتهای ایران تحمیل شده است. البته این تنش نباید آنقدر شدید شود که کل سیستم فروبپاشد، اما باید بهاندازهای واقعی و عمیق باشد که جامعه را از توهم وحدت مصنوعی خارج کند.
کنگره با پرهیز از پرداختن جدی به مسئلهٔ نمایندگی ملت ها و هویت ها و توازن واقعی قدرت در رهبری بنیانگذار، این خطر را ایجاد میکند که بهجای ساختن اعتمادی پایدار، صرفاً نوعی صلحِ ظاهری و موقت تولید کند؛ صلحی که به محض ورود به مرحله قدرت واقعی، زیر فشار بیاعتمادیهای انباشته فرو خواهد ریخت.
پیشرفت واقعی، هنر ناامید کردن مردم و ذینفعان با نرخی است که بتوانند آن را تحمل کنند. بسیاری در انتظار یک راه حل فوریاند؛ راه حلی که گویی بتواند به درد، بیعدالتی و زخمهای انباشتهٔ بیش از یک قرن پایان دهد. اما واقعیت ایران، واقعیت نارضایتیهای عمیق ملتها و گروههایی است که در سراسر تاریخ معاصر، نادیده گرفته شده، سرکوب شده و به صورت ساختاری از فرایند تصمیمگیری و تعریف آیندهٔ کشور حذف شدهاند. اگر رهبری صرفاً بر هماهنگی، آرامسازی فضا و حفظ وحدت ظاهری تمرکز کند، این خطر وجود دارد که حرارت لازم برای تغییر بیش از حد کاهش یابد. در حالیکه کار واقعی دقیقاً زمانی آغاز میشود که افراد و گروهها ناچار شوند در شکاف میان منافع، ترسها و حافظهٔ تاریخی خود با نیازهای کل کشور بنشینند و دربارهٔ آیندهای مشترک مذاکره کنند. تولد یک نظم سیاسی فراگیر در ایران بدون عبور از این اصطکاک واقعی ممکن نیست.
در جریان نشستها، آشکار بود که مدیریت، هماهنگی، تعیین دستور کار و هدایت کلی فرایندها همچنان عمدتاً در اختیار چهرهها و مدیران فارس باقی مانده است. این تمرکزِ مدیریت در دست یک هستهٔ محدود، عملاً فرصت شکلگیری تجربه، اعتمادبهنفس، ظرفیت تصمیمگیری و عضلهٔ سیاسی و مدیریتی را از نمایندگان غیرفارس میگیرد. در حالیکه اگر هدف، ساختن ایرانی مبتنی بر مشارکت واقعی است، ملتها و قومیتهای غیرفارس باید نه فقط در مقام شرکتکننده، بلکه در جایگاه مدیریت، هماهنگی، تصمیمسازی و هدایت فرایندها نیز حضور واقعی و مؤثر داشته باشند.
این عدم توازن حتی در جزئیات نمادین و فرهنگی نیز قابل مشاهده بود؛ از زبان غالب نشستها گرفته تا موسیقی، نمادها و عناصر فرهنگی استفاده شده که عمدتاً بازتاب دهندهٔ روایت و هویت فارسی بودند. در دورهای که فناوریهای پیشرفتهٔ ترجمهٔ همزمان، زیرنویس چندزبانه و ابزارهای ارتباطی دیجیتال به راحتی در دسترساند، ادامهٔ این تکزبانی و تکروایتی دیگر صرفاً یک محدودیت فنی نیست، بلکه به نوعی بازتولید ناخودآگاه مرکزیت فرهنگی و زبانی تعبیر میشود. اگر قرار است ملتهای مختلف ایران احساس تعلق واقعی به این فرایند داشته باشند، باید از همان ابتدا فضا، زبان، نمادها و ابزارهای ارتباطی بهگونهای طراحی شوند که هیچ هویتی احساس حاشیهنشینی یا جذب شدن در فرهنگ غالب نکند. بدون تقسیم واقعیِ مسئولیت، فضا و بازنمایی فرهنگی، فرهنگ مشارکت ملی شکل نخواهد گرفت و رواداری، بهجای آن که به توانمندسازی منجر شود، به نوعی مدیریت کنترلشده از بالا تبدیل خواهد شد.
پس از عبور از مسئلهٔ ساختار رهبری و انحصار در مدیریت و هماهنگی، اکنون پرسش اصلی به اعتبار آلترناتیو بازمیگردد. اقتصاد یک آلترناتیو معتبر توضیح میدهد چرا ۹۲ میلیون نفر داخل ایران برای پیوستن مردد هستند. بازیگران بینالمللی و شهروندان داخل کشور نسبت به ریسک بسیار حساساند؛ اگر جایگزینِ موجود شبیه نسخهای برای جنگ داخلی، بیثباتی یا بازتولید نوع دیگری از انحصار قومی بهنظر برسد، بسیاری ترجیح خواهند داد با وجود همهٔ فشارها، همان قابلیت پیشبینیِ وضع موجود را حفظ کنند. کنگره آزادی ایران تلاش میکند از طریق نمایش یک کادر شایستگی پیام ثبات، ظرفیت مدیریتی و آمادگی برای گذار را منتقل کند، اما زمانی که این شایستگی و ساختار تصمیمگیری عمدتاً در انحصار بنیانگذاران و مدیران قشری خاص دیده شود، همین نقطهٔ قوت به نقطهضعف و منشأ بیاعتمادی تبدیل میشود.
رواداری نباید به نقابی برای فرار از سختترین و بنیادیترین پرسشها تبدیل شود؛ پرسشهایی مانند حقوق مشخص اتنیکها و ملتهای ایران، نحوهٔ توزیع قدرت، جایگاه زبانها، و سهم واقعی ملتهای مختلف در ساختار آیندهٔ کشور. بدون پرداختن صریح، شفاف و ساختاری به وزن، جایگاه و نقش این ملتها در آیندهٔ سیاسی ایران، هر ثباتی که وعده داده شود، چیزی جز توهمی موقت و شکننده نخواهد بود؛ توهمی که با نخستین مواجههٔ جدی بر سر قدرت، دوباره به بحران بیاعتمادی و واگرایی فرو خواهد پاشید.
شکاف اعتماد همچنان یکی از عمده ترین و تعیینکننده ترین موانع پیشِ روی این پروژه باقی مانده است، زیرا تمامی اعضای این کنگره خارج از ایران زندگی میکنند. این وضعیت نوعی شکاف ارگانیک ایجاد میکند؛ شکافی که در آن هیچ ارتباط روزمره، زیسته و مداومی میان نمایندگان و ذینفعان اصلی آنها در داخل کشور وجود ندارد. کنگره آزادی ایران در دیاسپورا با نوعی اقتدار رسمی ناشی از آییننامهها، ساختارها و فرایندهای داخلی خود فعالیت میکند، اما همچنان فاقد اقتدار غیررسمی است؛ اقتداری که تنها از دل ریسک مشترک، حضور در میدان و لمس مستقیم هزینههای مبارزه شکل میگیرد. اعتماد زمانی ساخته میشود که مردم ببینند یک گروه رهبری، دشوارترین و پرهزینهترین بخشهای مبارزه را نیز بر دوش میکشد. از آنجا که دیاسپورا نمیتواند در صحنهٔ میدانی داخل ایران حضور مستقیم داشته باشد، ناچار است اعتبار خود را نه از طریق سخنرانی و نظریهپردازی، بلکه از مسیر تقویت صدای کسانی بهدست آورد که واقعاً در حال زیستنِ بحران، مقاومت و راه حل هستند؛ نه صرفاً بحث دربارهٔ آن از تالار یک هتل در لندن.
با عبور از مسئلهٔ شکاف اعتماد، کنگره آزادی ایران همچنان با خطر دیگری نیز روبهروست: خطر تبدیل شدن به سیاست اتاق بحث. وضعیتی که در آن گروهها برای فرار از تنشهای واقعی، به فرایندها، تشریفات و بحثهای بیپایان دربارهٔ سازوکارها پناه میبرند. ماهها بحث دربارهٔ مدل رأیگیری یا ساختار کمیتهها آسان است؛ اما بسیار دشوارتر آن است که پذیرفته شود مرکز باید بخشی واقعی از قدرت تاریخی خود را واگذار کند تا آیندهای مشترک میان مرکز و پیرامون شکل گیرد. مسیر عملگرایانهٔ اعتمادسازی مستلزم آن است که کنگره از رفتار شبیه یک دولت از پیش طراحیشده فاصله بگیرد و بیشتر به یک شبکهٔ حمایتی، تسهیلگر و ظرفیتساز تبدیل شود. این یعنی بالا بردن حرارت مسائل واقعی مانند بقا اقتصادی، حق حکمرانی و مشارکت ملتها در ادارهٔ سرزمین خود، زبان، هویت، تمرکززدایی و توزیع قدرت؛ بهجای جستوجوی نوعی صلحِ ساختگی، کمهزینه و کنترلشده در میان دیاسپورا. رهبری باید دربارهٔ امکانها و محدودیتهای خود صادق باشد و بپذیرد که دانش واقعیِ گذار نه در اتاقهای کنفرانس، بلکه در دل و ذهن مردمی نهفته است که هر روز زیر سایهٔ رژیم زندگی میکنند.
گذار ایران از وضعیت موجود صرفاً یک رویداد سیاسی نیست؛ بلکه دگرگونی عمیق اجتماعی و تاریخیای است که مستلزم تغییر در الگوهای رفتاری، نگاه سیاسی و رابطهٔ تکتک شهروندان با مفهوم قدرت، مشارکت و همزیستی است. کنگره آزادی ایران اتاقی برای گفتوگو ساخته است، اما هنوز پلی نساخته که ملتها و قومیتهای مختلف ایران بتوانند بهعنوان بنیانگذاران برابر وارد آن شوند. رواداری فقط کف کار است، نه سقف آن. رهبری، در عمیقترین معنای خود، هنر بسیج مردم برای مواجهه با چالشهای خویش است. اگر کنگره بتواند از خاستگاه مرکزگرای فارسمحور و ذهنیت انحصار تاریخیِ قدرت عبور کند، پرسشهای دشوار را مطرح نماید و کار واقعی را به مردم داخل ایران بازگرداند—در حالیکه شبکهای حمایتی و بسترِ امنی برای مشارکت فراهم میکند، نه نسخهای از پیش نوشتهشده برای آینده—شاید سرانجام بتواند چرخهٔ چهل وهفت سال گذشته را بشکند. هدف این نیست که دیاسپورا بهجای مردم رهبری کند؛ هدف، ساختن ظرفیتی است که ملتها و هویتهای متنوع ایران بتوانند خودشان سرنوشت و رهبری آیندهٔ خویش را بهدست بگیرند.