رضا پهلوی؛ رهبر یا شیاد؟

2 ساعت پیش 5 دقیقه مطالعه محسن سعادت
 رضا پهلوی؛ رهبر یا شیاد؟

در سیاست مدرن، «رهبری» نه از تبار و نام خانوادگی، بلکه از دلِ مسئولیت‌پذیری، برنامه‌مندی، حضور میدانی و پذیرش هزینه‌های واقعی زاده می‌شود. رهبر کسی است که نه‌تنها سخن می‌گوید، بلکه پاسخ می‌دهد؛ نه‌تنها وعده می‌دهد، بلکه ساختار ارائه می‌کند؛ و نه‌تنها مطالبه‌ی قدرت دارد، بلکه مشروعیت آن را از رأی و اراده‌ی مردم می‌گیرد. در غیاب این معیارها، هر ادعای رهبری بیش از آن‌که یک واقعیت سیاسی باشد، به نوعی نمایش رسانه‌ای یا حتی کاسبی بر سر امیدهای عمومی تبدیل می‌شود.

مسئله‌ی رضا پهلوی دقیقاً در همین نقطه قابل ارزیابی است. پرسش اصلی این نیست که او «فرزند شاه» است یا «شهروندی عادی»؛ پرسش این است که آیا آنچه طی سال‌های گذشته از خود نشان داده، با معیارهای رهبری دموکراتیک هم‌خوانی دارد یا نه. اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه باید صادقانه گفت که آنچه پیرامون او شکل گرفته، نه یک پروژه‌ی سیاسی جدی، بلکه نوعی سرمایه‌گذاری بر نوستالژی تاریخی بخشی از جامعه است.

واقعیت آن است که سرمایه‌ی اصلی رضا پهلوی نه برنامه‌ی سیاسی مشخص است، نه سازمان‌دهی تشکیلاتی، نه شبکه‌ی میدانی و نه حتی یک گفتمان نظری منسجم درباره‌ی آینده‌ی ایران. آنچه او را در مرکز توجه نگاه داشته، بیش از هر چیز خاطره‌ی مبهم و گاه رمانتیک‌شده‌ی بخشی از جامعه نسبت به دوران پیش از انقلاب ۵۷ است. اما نوستالژی، هرچقدر هم قدرتمند باشد، نمی‌تواند جایگزین سیاست شود. کشور با «خاطره» اداره نمی‌شود؛ با برنامه، قانون و ساختار اداره می‌شود.

در تمام این سال‌ها، رضا پهلوی از پاسخ روشن به بنیادی‌ترین پرسش‌های سیاسی طفره رفته است. نظام مطلوب او دقیقاً چیست؟ نسبت او با تمرکزگرایی تاریخی دولت-ملت پهلوی چگونه تعریف می‌شود؟ در قبال حقوق ملیت‌ها، فدرالیسم، تمرکززدایی، عدالت انتقالی و حساب‌کشی از گذشته چه موضع روشنی دارد؟ هیچ‌یک از این‌ها پاسخ دقیق، مکتوب و الزام‌آور نیافته‌اند. ابهام، به استراتژی اصلی او بدل شده است؛ زیرا شفافیت، مسئولیت می‌آورد و مسئولیت، هزینه دارد.

از سوی دیگر، تجربه‌ی اپوزیسیون ایران نشان می‌دهد که اعتبار سیاسی معمولاً از دلِ هزینه دادن شکل می‌گیرد. بسیاری از کنشگران این سال‌ها زندان رفته‌اند، شکنجه شده‌اند، تبعید اجباری را تجربه کرده‌اند یا جان باخته‌اند. اما رضا پهلوی عملاً هیچ‌گاه در معرض خطر واقعی قرار نگرفته است. فعالیت سیاسی او عمدتاً محدود به مصاحبه‌های رسانه‌ای، نشست‌های خارج از کشور و حضور در محافل دیپلماتیک بوده است. این نوع کنش، هرچند ممکن است توجه رسانه‌ای تولید کند، اما به‌سختی می‌تواند مشروعیت اخلاقی و سیاسیِ یک رهبر را بسازد. رهبری از دلِ میدان شکل می‌گیرد، نه از پشت تریبون‌های امن.

مسئله‌ی مهم‌تر، نسبت او با هر خیزش مردمی در داخل کشور است. تقریباً در همه‌ی اعتراضات سال‌های اخیر، الگویی تکرارشونده دیده می‌شود: مردم در خیابان هزینه می‌دهند، کشته می‌شوند و سرکوب می‌شوند، اما در خارج از کشور، رضا پهلوی می‌کوشد خود را به‌عنوان «صدای» یا حتی «رهبر» آن جنبش‌ها معرفی کند، بی‌آنکه نقش مشخصی در سازمان‌دهی یا هدایت عملی آن‌ها داشته باشد. این رفتار، بیش از آن‌که نشانه‌ی رهبری باشد، نوعی مصادره‌ی سیاسیِ فداکاری دیگران به نظر می‌رسد؛ رفتاری که مرز باریکی با کاسبی سیاسی دارد.

تناقض عمیق‌تر اما در گفتمان پیرامون او نهفته است. هرچند شخص رضا پهلوی گاه از دموکراسی سخن می‌گوید، بخش قابل توجهی از بدنه‌ی هوادارانش همچنان با همان ذهنیت تمرکزگرایانه و اقتدارطلب دوره‌ی پهلوی می‌اندیشند. در این فضا، هر مطالبه‌ی فدرالیستی یا هر سخن از حقوق ملیت‌های غیرفارس فوراً با برچسب «تجزیه‌طلبی» سرکوب می‌شود و هر نقدی به گذشته‌ی سلطنت، «ضدیت با ایران» تلقی می‌گردد. چنین فرهنگی، حتی اگر بدون تاج و تخت هم باشد، در عمل بازتولیدکننده‌ی استبداد است. مشکل صرفاً شکل حکومت نیست؛ مشکل، ذهنیت قدرت است.

تجربه‌ی تاریخ معاصر ایران به‌روشنی نشان داده که منجی‌سازی و تکیه بر چهره‌های کاریزماتیک، بیش از آن‌که راه‌حل باشد، بخشی از مسئله است. ملت ایران یک‌بار قدرت را به «شاه» سپرد و بار دیگر به «شیخ»؛ هر دو تجربه به تمرکز قدرت، حذف تکثر و سرکوب آزادی‌ها انجامید. تکرار همین الگو با نامی دیگر، حتی اگر در پوشش دموکراسی عرضه شود، چیزی جز بازتولید چرخه‌ی استبداد نخواهد بود.

از این منظر، مسئله‌ی رضا پهلوی صرفاً شخص او نیست؛ بلکه نماد نوعی سیاست است که به‌جای سازمان‌دهی اجتماعی و ساختارسازی دموکراتیک، بر احساسات، خاطره‌ها و نام‌ها تکیه می‌کند. چنین سیاستی ممکن است در شبکه‌های اجتماعی طرفدار جمع کند، اما قادر به ساختن آینده‌ای پایدار برای کشوری متکثر مانند ایران نیست.

ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به نهادهای دموکراتیک، توزیع قدرت، فدرالیسم، به‌رسمیت‌شناختن تنوع ملی و فرهنگی و پاسخ‌گویی ساختاری نیاز دارد، نه به وارثان تاریخی که مشروعیت خود را از گذشته می‌گیرند. رهبری اگر قرار است شکل بگیرد، باید از دلِ جامعه و از مسیر انتخاب آزاد مردم بیرون بیاید، نه از حافظه‌ی سلطنت.

در چنین چارچوبی، اگر رضا پهلوی نتواند از سایه‌ی نام خانوادگی خود عبور کند و به‌جای تکیه بر میراث موروثی، یک پروژه‌ی سیاسی شفاف، پاسخ‌گو و مبتنی بر مشارکت واقعی مردم ارائه دهد، ادعای رهبری او بیش از آن‌که جدی باشد، به نوعی فریب سیاسی شباهت خواهد داشت؛ فریبی که شاید برای مدتی امید تولید کند، اما در نهایت همان چرخه‌ی شکست‌های تاریخی را تکرار خواهد کرد.