ستارخان، قهرمان بیبدیل مقاومت تبریز، برای آزادی جنگید؛ اما تاریخ با تلخی ثبت کرد که چگونه فداکاری آزربایجان، بار دیگر در مرکز بلعیده شد. اشتباه ستارخان نه در شجاعت، که در اعتماد بود؛ اعتماد به ساختاری که از همان آغاز، آزربایجان را «ابزار» میخواست نه «شریک». امروز، بیش از یک قرن بعد، آزربایجان به همان نقطهی آزمون رسیده است؛ اما اینبار با حافظهی تاریخی بیدار.
در انقلاب مشروطه، آزربایجان محکم ایستاد، هزینه داد، خون داد؛ و در نهایت، حاصل به جیب نیروهایی رفت که نه زبان آزربایجان را به رسمیت شناختند و نه ارادهاش را. از دل همان تجربه، تمرکزگرایی خشن، حذف هویتها و مهندسی ملتسازیِ آمرانه زاده شد؛ مسیری که از رضاشاه تا جمهوری اسلامی، با چهرههایی متفاوت اما منطقی واحد ادامه یافت.
امروز نیز پروژههای سیاسی مرکزگرا—خواه با عمامه، خواه با تاج—دوباره آزربایجان را به «پیادهنظام تغییر» تقلیل میدهند. از آزربایجان انتظار دارند به میدان بیاید، هزینه بدهد، اما پس از پیروزی، دوباره به حاشیه رانده شود؛ زبانش «مسئله»، هویتش «تهدید»، و مطالباتش «تجزیهطلبی» نام بگیرد. این همان الگوی کهنه است؛ و آزربایجان آن را میشناسد.
آزربایجان امروز نه احساساتی است و نه سادهدل. جامعهای است با تجربهی سرکوب، تحقیر، و مصادرهی پیروزی. از ۲۱ آذر تا اعتراضات معاصر، از استادیومها تا خیابانها، پیام روشن است: آزادی بدون عدالت ملی، تکرار فاجعه است. هیچ پروژهای که حق تعیین سرنوشت، برابری زبانی و مشارکت واقعی را تضمین نکند، مشروعیت نخواهد داشت.
درس ستارخان روشن است: قهرمانسازی بدون تضمین ساختاری، پایانش خیانت تاریخی است. آزربایجان اینبار پیششرط میگذارد، قرارداد میخواهد، و خطوط قرمز دارد. نه برای براندازی به هر قیمت، و نه برای حفظ وضع موجود؛ بلکه برای نظمی نو که در آن، آزربایجان «صاحب» باشد نه «قربانی».
آزربایجان اشتباه ستارخان را تکرار نمیکند؛ چون حافظه دارد. چون میداند آزادی اگر ملی نباشد، پایدار نیست. و چون میخواهد اینبار، نتیجهی ایستادگیاش را خود برداشت کند—نه آنها که همیشه در لحظهی تقسیم غنیمت حاضرند.