در یاد عیسی نظری

۱ ساعت پیش 2 دقیقه مطالعه بابک چلبیانلی
 در یاد عیسی نظری

خبر را که شنیدم، بی‌اختیار ذهنم برگشت به روزهای دوران دانشجویی در تهران؛ به همان دکه‌های شلوغ روزنامه‌فروشی که میان انبوه تیترها و کاغذها، چشم‌هایم فقط یک نام را جست‌وجو می‌کرد: «نوید آذربایجان». انگار نه یک روزنامه، که تکه‌ای از هویت بود که در دل پایتخت پیدایش می‌کردم. وقتی آن را می‌خریدم، حس عجیبی داشتم؛ چیزی میان دلتنگی و غرور. در روزگاری که زبان مادری‌ام گاهی به حاشیه رانده می‌شد، همان صفحات ساده برایم حکم پناه داشت.


عیسی ⁧نظری⁩ را شاید از نزدیک ندیده بودم، اما رد نگاه و اندیشه‌اش در همان سطرها جاری بود. او فقط یک سردبیر نبود؛ صدایی بود آرام اما ریشه‌دار، که بی‌هیاهو از فرهنگ، زبان و حق گفتن دفاع می‌کرد. نوشته‌ها بوی تعهد می‌دادند، نه شعار. انگار هر کلمه با مسئولیت انتخاب شده بود، برای زنده نگه داشتن چیزی که به سادگی از دست نمی‌رود، اما به سادگی هم حفظ نمی‌شود.


‏آن روزها، وقتی «نوید آذربایجان⁩» را در دست می‌گرفتم، حس می‌کردم فاصله‌ها کوتاه‌تر شده‌اند. ⁧تهران⁩ دیگر آن‌قدر غریبه نبود. یک نخ نامرئی مرا به ریشه‌هایم وصل می‌کرد، به زبانی که با آن فکر می‌کنم، به فرهنگی که با آن نفس می‌کشم. این همان کاری است که فقط انسان‌های فرهیخته از پسش برمی‌آیند؛ ساختن پل، نه دیوار.


‏امروز که او رفته، جای خالی‌اش را نه فقط خانواده و همکارانش، بلکه هر کسی که حتی یک‌بار آن حس غرور را تجربه کرده، احساس می‌کند. بعضی آدم‌ها با رفتنشان تمام نمی‌شوند؛ در همان سطرهایی که نوشتند، در همان احساسی که منتقل کردند، ادامه پیدا می‌کنند.


‏روحش آرام. یادش ماندگار.