پروژه مشروعیت سازی از بیرون و بحران نمایندگی در ایران؛

چرا آذربایجان جنوبی باید هم مسیر مستقل بسازد و هم جبهه ملل غیرفارس را مستحکم کند

2 ساعت پیش 5 دقیقه مطالعه بابک چلبی؛ سخنگوی پیشین دیرنیش
 چرا آذربایجان جنوبی باید هم مسیر مستقل بسازد و هم جبهه ملل غیرفارس را مستحکم کند

پرسش حاضر به یک معادله چندلایه قدرت، مشروعیت، و نمایندگی سیاسی در ایران اشاره دارد؛ معادله ای که در آن رقابت اپوزیسیون ها، هژمونی رسانه ای، و نقش بازیگران خارجی به صورت همزمان عمل می کنند. در چنین فضایی، مسئله اصلی دیگر صرفا مخالفت با حکومت مستقر نیست، بلکه این است که چه نیرویی می کوشد خود را به عنوان نماینده طبیعی مردم جا بزند، مشروعیت خود را از کجا می گیرد، و با چه سازوکاری می خواهد آینده سیاسی را شکل دهد. در سال های گذشته، به ویژه در ماه ها و روزهای اخیر، جریان سلطنت طلب با محوریت رضا پهلوی تلاش کرده است رهبری گذار را به عنوان امری از پیش تعیین شده بازنمایی کند. این پروژه تنها بر پایگاه اجتماعی داخلی متکی نیست، بلکه به طور جدی از میدان رسانه ای و فشار خارجی تغذیه می شود. 

▪️بخش اول

نقش تلویزیون ایران اینترنشنال در این میان کلیدی است. این نقش در بسیاری از مقاطع شبیه تبلیغ تلویزیونی یک محصول است، محصولی که با تکرار و برجسته سازی، به جای ارزیابی انتقادی، به مخاطب تحمیل می شود. وقتی یک رسانه با انگیزه های مشخص، یک چهره را پیوسته پررنگ می کند و صداهای منتقد یا رقیب را به حاشیه می راند، عملا به بازتولید یک روایت خاص از آلترناتیو سیاسی کمک می کند. در شرایطی که رسانه آزاد داخلی وجود ندارد، چنین تمرکزی میدان رقابت را نابرابر می کند و اصل تکثر سیاسی را تضعیف می سازد.

همزمان، مسئله مشروعیت با درخواست علنی یا ضمنی برای مداخله خارجی گره خورده است. زمانی که یک جریان سیاسی از ایالات متحده آمریکا و اسرائیل می خواهد با فشار یا اقدام علیه ایران مسیر بازگشت او به قدرت را هموار کنند، منبع مشروعیت از اراده مردم به تصمیم بازیگران خارجی منتقل می شود. حتی اگر این درخواست ها با ادبیات حمایت از مردم بیان شود، پیام عملی آن روشن است. تغییر سیاسی نه به عنوان محصول سازمان یابی داخلی، بلکه به عنوان نتیجه مداخله بیرونی تصور می شود. این رویکرد برای بخش های وسیعی از جامعه، به ویژه مناطق پیرامونی که در سناریوهای جنگ و بی ثباتی بیشترین هزینه انسانی و اقتصادی را می پردازند، عمیقا مسئله ساز است.

در سوی دیگر، سازمان مجاهدین خلق تلاش می کند از همین نقاط ضعف رقیب استفاده کند و با نرم نمایی گفتمانی درباره حقوق اقلیت ها و برجسته کردن غیر دموکراتیک بودن سلطنت طلبان، خود را بدیل قابل قبول تری نشان دهد. با این حال، سابقه تمرکز قدرت، ساختار بسته، و ابهام در دموکراسی درونی این سازمان، همچنان تردیدهای جدی درباره پایبندی واقعی آن به تکثر، پاسخگویی، و حقوق برابر ایجاد می کند. در نتیجه، انتخاب میان این دو قطب، به معنای حل مسئله نمایندگی برای آذربایجان جنوبی و دیگر ملل غیرفارس نیست، بلکه به معنای ورود به بازی ای است که قواعد آن را دیگران نوشته اند.

در چنین شرایطی، مسئله اصلی برای فعالان آذربایجان جنوبی نه پیوستن به پروژه بازگشت سلطنت با اتکا به هژمونی رسانه ای و فشار خارجی است، و نه همسویی تاکتیکی با سازمان هایی که خود سابقه اقتدارگرایی دارند. مسئله اصلی، ساختن یک موقعیت سیاسی مستقل و قابل اتکا است که مشروعیت خود را از پایگاه اجتماعی واقعی، شفافیت سازمانی، و برنامه روشن حقوق شهروندی بگیرد. این استقلال به معنای انزوا نیست، بلکه به معنای ورود به هر ائتلاف از موضع تعریف شده است. فعالان آذربایجان جنوبی زمانی می توانند حذف نشوند که منشور حداقلی و غیرقابل معامله داشته باشند، سخنگوی مشخص معرفی کنند، و مطالبات خود را در قالب حقوق شهروندی و مدل حکمرانی غیرمتمرکز صورت بندی کنند. آموزش زبان مادری، خدمات عمومی چندزبانه، انتخابی شدن مدیریت محلی، و رفع تبعیض ساختاری باید شروط روشن هر همکاری سیاسی باشد، نه وعده هایی که به آینده نامعلوم حواله می شود.

▪️بخش دوم

اما یک حلقه تکمیلی حیاتی وجود دارد. آذربایجان جنوبی اگرچه باید مسیر مستقل خود را بسازد، اما همزمان باید برای ساختن و مستحکم کردن جبهه ملل غیرفارس نیز سرمایه گذاری کند. اتحاد آگاهانه و داوطلبانه ترک و کرد بر پایه احترام متقابل، یک ستون راهبردی است. تجربه تاریخی همکاری و شناسایی متقابل میان پیشه وری و قاضی محمد نشان داد که همگرایی ملل غیرفارس می تواند در برابر مرکزگرایی اقتدارگرا امکان شکل گیری بدیل سیاسی را بالا ببرد. امروز نیز این اتحاد فقط به ترک و کرد محدود نمی ماند. عرب و بلوچ نیز به همان اندازه مهم هستند و باید به عنوان شرکای برابر، در جبهه ملل غیرفارس نقش محوری داشته باشند. بدون مشارکت فعال عرب و بلوچ، هر جبهه ای ناقص می ماند و پان فارسیسم می تواند با تفرقه اندازی و امنیتی سازی، هر کدام را جداگانه هدف بگیرد.

بنابراین، جبهه ملل غیرفارس باید بر چند اصل روشن بنا شود. شناسایی متقابل، عدم قیمومیت، و هم تراز دانستن مطالبات. همان حقی که آذربایجان جنوبی برای زبان مادری، حکمرانی محلی، و رفع تبعیض می خواهد، باید برای کردستان، عربستان (الاحواز)، و بلوچستان نیز به رسمیت شناخته شود. این جبهه اگر بر اصول حداقلی مشترک مانند برابری شهروندی، تمرکززدایی واقعی، آموزش به زبان مادری، و پایان دادن به تبعیض ساختاری توافق کند، می تواند توازن قوا را تغییر دهد. در آن صورت، هیچ پروژه ای، چه سلطنت طلبانه و چه هر نوع مرکزگرایی جدید، نمی تواند آینده ایران را بدون لحاظ کردن این مطالبات طراحی کند.

جمع بندی آن است که در فضایی که بخشی از اپوزیسیون با کمک رسانه هایی مانند ایران اینترنشنال و با پیوند زدن آینده سیاسی ایران به فشار یا اقدام خارجی، در پی تحمیل رهبری از بالا است، فعالان آذربایجان جنوبی برای حفظ امنیت، مشروعیت، و سرمایه اجتماعی خود باید دو کار را همزمان پیش ببرند. نخست، ساختن موقعیت مستقل، مردمی، و پاسخگو. دوم، مستحکم کردن جبهه ملل غیرفارس با مشارکت برابر تورک، کورد، عرب، و بلوچ در برابر پان فارسیسم و هر شکل از بازتولید قدرت متمرکز. تنها با این ترکیب است که می توان از حاشیه به یک بازیگر واقعی در آینده ایران تبدیل شد.