تحولات مرتبط با جنگ چهل روزه میان ایران، آمریکا و اسرائیل، علاوه بر پیامدهای نظامی و امنیتی، بار دیگر مباحث مربوط به آینده سیاسی ایران، نقش نیروهای اتنیکی، و جایگاه گروههای مسلح مخالف جمهوری اسلامی را به مرکز توجه افکار عمومی بازگرداند. در این میان، بخشی از گفتوگوی مصطفی هجری، دبیرکل حزب دمکرات کردستان ایران، با فهیمه خضر حیدری در برنامه «عمق میدان» صدای آمریکا، واکنشهای گستردهای را در میان فعالان سیاسی آذربایجان، برانگیخت. اهمیت این گفتوگو نه صرفاً به دلیل اظهارات مطرحشده، بلکه به دلیل پرسشهایی است که درباره آینده مناسبات ملتهای غیرفارس، معادلات غرب آذربایجان و احتمال بروز تنشهای اتنیکی در دورههای بحرانی مطرح میکند.
ادامه مطلب
▪بخش اول
▪بخش دوم
▪بخش سوم
در این برنامه، فهیمه خضر حیدری مدعی شد که بر اساس اطلاعاتی که در اختیار این رسانه قرار گرفته، در جریان جنگ اخیر، برخی گروههای مسلح کُرد از مشارکت در یک عملیات زمینی به سمت تهران خودداری کردهاند. در مقابل، بنا بر این روایت، آمادگی خود را برای حرکت به سمت اورمیه و در اختیار گرفتن مناطقی که از آنها با عنوان «مناطق مشترک کردی ـ آذری» یاد شده، اعلام کردهاند. آنچه باعث برجسته شدن این ادعا شد، این بود که مصطفی هجری در جریان گفتوگو به صورت مستقیم این موضوع را رد نکرد و تلاش کرد پاسخهای خود را در قالبی کلی و غیرصریح ارائه کند.
در بخش دیگری از این گفتوگو، هجری در پاسخ به پرسشهایی درباره مبارزه مسلحانه حزب دمکرات کردستان ایران، موضعی دوگانه اتخاذ کرد. از یک سو تأکید نمود که شرایط فعلی برای اقدام نظامی مناسب نیست و از سوی دیگر اعلام کرد که نیروهای حزب همچنان برای آینده حفظ خواهند شد. این سخنان، پرسشهای جدیدی درباره اهداف راهبردی این نیروها ایجاد کرد. اگر مبارزه مسلحانه علیه جمهوری اسلامی در دستور کار نیست، این نیروها برای چه سناریویی حفظ میشوند؟ اگر هدف صرفاً دفاع از مناطق کردنشین است، محدوده این دفاع تا کجا تعریف میشود؟ و اگر شرایط بحرانی در ایران به وجود آید، این نیروها چه نقشی در تحولات آینده ایفا خواهند کرد؟
نخستین پرسش مهمی که از دل این رویداد بیرون میآید این است که چرا در روایت مطرحشده، حرکت به سمت اورمیه به عنوان یک گزینه قابل بررسی مطرح شده اما حرکت به سمت تهران نه؟ تهران نماد ساختار سیاسی متمرکزی است که طی دهههای گذشته از سوی بسیاری از نیروهای اتنیکی مورد انتقاد قرار گرفته است. اگر مسئله اصلی برای نیروهای مخالف کُرد، ساختار حاکمیت مرکزی است، طبیعی به نظر میرسد که تمرکز راهبردی بر مرکز قدرت باشد. از همین رو این پرسش مطرح میشود که چرا در محاسبات سیاسی این گروهها، آذربایجان و به طور مشخص اورمیه، به عنوان هدفی راهبردی مطرح میشود؟
پرسش دوم به پیامدهای احتمالی چنین سناریویی مربوط است. اگر فرض کنیم که در شرایط بحرانی، گروههای مسلح کُرد به سمت اورمیه حرکت میکرد و واکنش متقابل نیروهای تورک آذربایجانی را برمیانگیخت، نتیجه چه میتوانست باشد؟ احتمال شکلگیری یک درگیری اتنیکی گسترده تا چه اندازه واقعی بود؟ آیا منطقهای میتوانست به صحنه جنگی خونین تبدیل شود؟ و اگر چنین اتفاقی رخ میداد، مسئولیت سیاسی، اخلاقی و انسانی آن بر عهده چه کسانی قرار میگرفت؟
این پرسشها زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکنند که از زاویهای صریحتر به موضوع نگاه کنیم. اگر گروهای سیاسی کُرد طی یک قرن گذشته خود را قربانی سیاستهای تمرکزگرایانه و تبعیضآمیز حاکمیتهای مستقر در تهران میداند، چرا به جای تمرکز بر منشأ اصلی این تبعیضها، نگاه خود را متوجه آذربایجان میکنند؟
بنابراین این پرسش کاملاً مشروع است که حرکت به سوی اورمیه و ایجاد تنش با تورکهای آذربایجان چه نسبتی با مبارزه علیه جمهوری اسلامی و ساختار سیاسی حاکم دارد؟
اگر هدف، مقابله با نظامی است که حقوق ملتهای غیرفارس را محدود کرده، چرا به جای تهران، اورمیه به عنوان مقصد مطرح میشود؟ باید صریح پرسید که در صورت وقوع چنین سناریویی، دستاورد آن برای ملت کُرد چه می توانست باشد؟ آیا حرکت به سوی اورمیه میتوانست حقوق ملی کُردها را تأمین کند؟ آیا میتوانست تبعیضهای ساختاری اعمالشده از سوی حکومت مرکزی را از میان بردارد؟ یا آنکه تنها به یک جنگ اتنیکی میان دو ملت غیرفارس منجر میشد؛ جنگی که برندگان اصلی آن نه مردم کردستان و نه مردم آذربایجان، بلکه همان ساختار قدرتی بودند که سالها از شکاف و اختلاف میان ملتهای غیرفارس سود بردهاند؟
واقعیت این است که هرگونه تلاش برای تبدیل آذربایجان به میدان رویارویی اتنیکی، انحراف از مسئله اصلی است. مسئله اصلی همچنان ساختار سیاسی متمرکزی است که طی یک قرن گذشته حقوق ملتهای مختلف را نادیده گرفته است. از این رو، به جای دشمنتراشی از آذربایجان و تعریف تورکها به عنوان رقیب یا تهدید، انتظار میرود نیروهای سیاسی کُرد توضیح دهند که چگونه درگیری احتمالی در اورمیه میتوانست حتی یک گام آنان را به تحقق اهداف اعلامیشان در زمینه آزادی، عدالت و حقوق ملی نزدیکتر کند.
در کنار این مسائل، سالهاست که احزاب و گروههای مسلح کُرد در نشستهای سیاسی، بیانیهها، مصاحبهها و کنفرانسهای بینالمللی از ضرورت گفتوگو با نیروهای سیاسی آذربایجان سخن میگویند. آنها همواره بر تعامل، همزیستی، همکاری میان ملتها و یافتن راهحلهای مشترک برای آینده تأکید کردهاند. اما پرسش اساسی اینجاست که اگر این ادعاها صادقانه است، چگونه میتوان همزمان از گفتوگو سخن گفت و در پشت پرده سناریوی حرکت نظامی به سوی اورمیه را نیز در ذهن داشت؟
نیروهایی که مدعی هستند خواهان تفاهم و همکاری با ملت آذربایجاناند، باید توضیح دهند که حرکت احتمالی به سوی اورمیه چه نسبتی با مفهوم گفتوگو دارد؟ چگونه میتوان از برادری و همکاری سخن گفت اما همزمان سناریویی را دنبال کرد که نتیجه طبیعی آن رویارویی خونین میان دو ملت غیرفارس باشد؟
واقعیت این است که هیچ ملت آگاهی نمیتواند ادعای گفتوگو را بدون توجه به رفتار عملی بپذیرد. اعتماد سیاسی با بیانیه و شعار ساخته نمیشود؛ با عملکرد ساخته میشود. اگر در پشت درهای بسته برای ورود به اورمیه و تغییر معادلات میدانی برنامهریزی شود، دیگر سخن گفتن از تعامل و همزیستی، چیزی جز یک شعار توخالی نخواهد بود.
یکی از پرسشهای جدی که در برابر برخی جریانهای مسلح کُرد قرار دارد، این است که چرا آنان همچنان از تجربههای تاریخی درس کافی نگرفتهاند؟ اگر واقعاً روایتهای مطرحشده درباره تمایل به حرکت به سوی اورمیه و تغییر موازنه قدرت در غرب آذربایجان صحت داشته باشد، جای سوأل است که آیا رهبران و گروههای مسلح کُرد از تجربه جنگ سولدوز و پیامدهای آن درس گرفتهاند یا خیر؟
آیا واقعاً تصور میشود که تکرار الگوهای گذشته نتیجهای متفاوت به همراه خواهد داشت؟ آیا ایجاد تنش میان کردها و تورکهای آذربایجان میتواند حتی یک گام به تحقق مطالبات سیاسی یا حقوق ملی نزدیکتر شود؟
محافل سیاسی کُردی هنوز اسیر تصورات مالخولیایی و پروژههای بلندپروازانهای هستند که بیش از آنکه بر واقعیتهای میدانی و اجتماعی استوار باشند، بر برداشتهای ایدئولوژیک و آرمانگرایانه تکیه دارند. از این منظر، این پرسش مطرح میشود که آیا این نیروها همچنان در چارچوب رؤیاهای توسعه سرزمینی و تصورات رمانتیک از تغییر مرزهای سیاسی میاندیشند و به همین دلیل از واقعیتهای غرب آذربایجان فاصله گرفتهاند؟
بی شک چنین سیاستهایی، صرفنظر از نیت طراحان آن، در نهایت بیش از آنکه به سود ملت کُرد یا دیگر ملتهای غیرفارس باشد، به سود جمهوری اسلامی و ساختار متمرکز حاکم بر ایران تمام میشود.
جمهوری اسلامی و پیش از آن نیز جریانهای مسلط بر ساختار سیاسی ایران، همواره یک استدلال ثابت را تکرار کردهاند: «اگر این حکومت تضعیف شود، ایران دچار جنگ داخلی، درگیری اتنیکی و تجزیه خواهد شد.» این گزاره دهههاست به عنوان مهمترین ابزار تبلیغاتی و امنیتی برای توجیه سرکوب مطالبات ملی، فرهنگی و سیاسی ملتهای غیرفارس مورد استفاده قرار میگیرد. هر زمان که سخن از حقوق ملی، آموزش به زبان مادری، تمرکززدایی یا حقوق سیاسی ملتهای غیرفارس به میان آمده، دستگاه امنیتی و رسانهای حکومت با برجسته کردن خطر درگیریهای اتنیکی، تلاش کرده است این مطالبات را تهدیدی علیه امنیت کشور معرفی کند.
در چنین شرایطی، وقتی گروههای سیاسی و مسلح کُرد به جای تمرکز بر ساختار قدرت مستقر در تهران، سناریوهای تنشزا در آذربایجان را در دستور کار قرار میدهند، عملاً همان تصویری را بازتولید میکنند که جمهوری اسلامی سالهاست برای مشروعیتبخشی به سیاستهای خود به آن نیاز دارد. نتیجه چنین رفتاری آن است که حکومت با انگشت اشاره به این تحرکات میتواند بار دیگر مدعی شود که «دیدید؟ اگر کنترل امنیتی نباشد، کشور به سمت جنگ اتنیکی میرود.»
به بیان دیگر، هر گلولهای که به جای نشانه رفتن ساختار سرکوبگر حاکم، فضای بیاعتمادی میان ملتهای غیرفارس را تشدید کند، در عمل به تقویت همان روایتی کمک میکند که جمهوری اسلامی برای بقای خود به آن نیاز دارد. حکومت از چنین شرایطی استقبال میکند؛ زیرا میتواند خود را نه به عنوان عامل بحران، بلکه به عنوان «ضامن امنیت» معرفی کند و زیر همین عنوان، سرکوب فعالان سیاسی، فرهنگی و ملی را توجیه نماید.
باید صریح گفت که بزرگترین سرمایه مبارزات ملتهای غیرفارس، مشروعیت اخلاقی و سیاسی آنها در برابر افکار عمومی است. این مشروعیت زمانی شکل میگیرد که این ملتها بتوانند نشان دهند مشکل اصلی، ساختار تبعیضآمیز قدرت است، نه همسایگان و ملتهای دیگری که خود نیز قربانی همان ساختار هستند. اما هنگامی که ادبیات تهدید، کنترل سرزمینی و رویارویی اتنیکی جایگزین این منطق شود، مرز میان مبارزه برای حقوق ملی و پروژههای تنشزا در نگاه افکار عمومی مخدوش خواهد شد.
از این منظر، هرگونه سیاستی که زمینهساز درگیری میان کُردها و تورکهای آذربایجان باشد، نه تنها کمکی به تحقق حقوق ملت کُرد و مبارزات دیگر ملتها نمیکند، بلکه ضربهای سنگین به کلیت مبارزات ملتهای غیرفارس وارد میآورد و تلخترین بخش ماجرا این است که برنده اصلی چنین سناریوهایی همان ساختار سیاسی مستقر در تهران خواهد بود که سالهاست بقای خود را بر پایه ترس از جنگ داخلی، هراس از درگیریهای اتنیکی و ایجاد شکاف میان ملتهای غیرفارس بنا کرده است. به همین دلیل، هر جریان سیاسی که آگاهانه یا ناآگاهانه در این مسیر گام بردارد، باید به این پرسش پاسخ دهد که آیا در حال تضعیف ساختار تبعیض است یا ناخواسته در حال تقویت مهمترین ابزار بقای آن؟
خاقان توران عضو شورای مرکزی تشکیلات دیرنیش